خرید بک لینک
وقتی چندسال اززندگی مشترکت میگذره تازه می فهمی معنی گذشت رو واینکه اگه فراموشی نباشه ممکنه چه بلایی سر زندگیت بیادواون موقع است که از خدا بابت این نعمت سپاسگزاری این خوشبینانه ترین حالت قضیه است وحالا بدترینش هم اینه که باید تحمل کنی تابتونی زندگی کنیخوب اگه بتونم وبتونیم بادیدمثبت نگاه کنیم حتما بهتره بگذریم زندگی بعداز دوروز اوقات تلخی به روال عادیش برگشت بعدازظهرشنبه باهم بهترشدیم البته طاهرهمیشه زودترفراموش میکنه شایدموقعی که بحث تازه است این خصلتش رو بدبدونم ولی بعداز آروم شدن خودم میبینم که اگه اون هم فراموش نمی کرد وموضوع رو کش میدادحتما اوضاع از این هم بدترمیشد شب رو هم بازپیاده روی کردیم ویه کم حرف زدیم.یکشنبه زودترازمن ازسرکاراومد وشام روآماده کرد این کارش هم توبهبودرابطه بی تاثیرنبود. امروز بعدازظهربا ماشین پدرشوهریه دوساعتی روبیرون بودیم یه کم درمورد موضوع حرف زدیم آروم وکم .اگرتاثیری هم نداشت لااقل سبک شدم .یه کم درمورد وسایل خونه حرف زدیم وطاهرگفت تاعید یه سروسامونی به خونه میدیم.بین حرفامون گفتم این طرح اقساطی اسنوا هم خوبه که گفت اون روفقط نمایندگی های اصلی دارن که گفتم فکرکنم همه شون داشته باشن حرفمون همون جا درباره این موضوع تموم شدوبرگشتیم وماشین پدرشوهررو دادیم وازروبرو محل کارم که نزدیک خونه مون هم هست ویه فروشگاه لوازم خونگی که صاحبش هم آشناست رد شدیم که یهوطاهرگفت بیا بریم بپرسیم که حرف طاهردرست بود وگفت که فقط نمایندگی های اصلی هرشعر اون طرح رو دارن داشتیم می اومدیم بیرون که طاهر قیمت تی وی ویخچال هارو پرسید ما درعرض5مین با یه تی وی از مغازه اومدیم بیرون.البته مااکثرکارامون همین جوری یهوییه ولی دیگه نه اینقدر. خوشحال اوندیم خونه وقرارشد فردا هم تماس ب

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 18:04

سه شنبه خواهراینا زنگ زدن که چهارشنبه ظهر میان خونمون یه مهمونی مادر دختری برای ناهار بااینکه می خواستم بیام سرکار ولی از این مهمونی خیلی خوشحال شدمصبح ساعت 7 بیدار شدم ومرغ وبرنجم رو پختم وسالاد رو هم درست کردم افتاده بودم رودور تند واقعا خودم هم تعجب کردم توی یک ساعت همه کارهام ردیف شد ورفتم سرکار از دفتر ساعت 12 خونه ومامان وخواهرها ساعت 1رسیدن خونمون یه پذیرایی کوچولو کردم وناهار خوردیم وکلی حرف زدیم وچای خوردیم.خواهرم چون برای دخترش نشده بود که تولد بگیره قرارشد بریم یه کیک کوچیک بگیریم ودورهمی خوش بگذرونیم من ومهسا وبهاره رفتیم کیک گرفتیم اومدیم آهنگ گذاشتیم وهمگی رقصیدیم وکلی مسخره بازی درآوردیم وخندیدیم وکیک وشربت ومیوه خوردیم یکی از خواهریاومامان ساعت7.5رفتن ویکی از خواهرام موند که همسریش بیاد با هم برن. بعد از رفتن اونا ما هم خونه مرتب کردیم وشام درست کردم وآبجی هم سالادرو حاضر کرد وتا اومدن همسرامون کلی حرف زدیم.روز وشب خیلی خوبی گذشت. جمعه31 شهریور تولد طاهر جون بود ومن هدیه ام رو پنج شنبه شب بهش دادم وقرار شد فردا هم با هم شام بریم بیرون 9 شب پسرعمو طاهر زنگ زد وگفت بیایید بریم کندوان ما هم گفتیم باشه. ساعت 10راه افتادیم ووقتی رسیدیم کندوان خیلی سردبود تویکی از سفره خونه ها نشستیم وچای وقلیون وهله هوله خوردیم یه دو ساعتی اونجا بودیم وبرگشتیم ساعت 4رسیدیم خونه وخسته تا فردا ساعت 12 خوابیدیم .ساعت 12 یه صبخونه مفصل خوردیم ودوباره تولد همسری رو تبریک گفتم وکنارهم تی وی دیدیم. ساعت7با ماشین پدرشوهری رفتیم دور زدیم وشام رو توی یه رستوران تو گوهردشت خوردیم یه عکس هم انداختم که یادگاری از تولدهمسری بمونه.ابعد ازشام هم برای شب نشینی رفتیم خونه خواهرشوهراینا که چندوقتیه

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 18:04

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نوسانات,هورمونی, نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 18:04

صفحه بندی